دوباره بر می خیزم.
دوباره جار میزنم تو را عاشق بودنم را!
دوباره در این آشفته بازار قدر ناشناسان و سنگ عیار گم کردگان،
از تو خواهم نوشت و برای تو خواهم نوشت.
حتی اگر در میان هیاهوی کلاغان و معرکه گیران،کم باشم و شاید گم!
آه نازی!وقتی برای تو نمی نویسم، چیزی از زنده بودن را کم دارم.
+
نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت   توسط سید جلال
|
اسفند ماه ۱۳۸۶
۱)پسر حاج آقا سراسیمه وارد دفتر خدمت!حاج آقا شد و گفت:بابا مژده بده صلاحیتت برای نمایندگیت در دوره هشتم مجلس تائید شده.
حاج آقا دستی به ریشش کشید و در حالی که از پنجره طبقه شانزدهم برج به افق دوردست شهر خیره شده بود گفت:یا تعز من تشا!
۲)یکی دو بیست سی نفر از دوستان اون شب مهمون حاج آقا بودن تو یه کلبه درویشی.بعد از اینکه پس گردن و دسر و ... رو ناک اوت کردن نوبت به تعریف تمجید و ... از حاج آقا رسید و این مساله روشن تر از روز که کشور فقط حاج آقا رو تو مجلس کم داشته که اینجوری اوضاعش نابسامان هست و اگر حاج اقا راهی کاخ سبز(شما بخونید نهاد سبز.مثل نهاد ریاست جمهوری بجای کاخ سعدآباد!) بشود و بر صندلی یشمی تکیه بزند مشکلات همه از جمله دوروبریاش حل میشن!
۳)در دفتر خدمت به مردم حاج آقا واقع در طبقه شانزدهم برج بغل خونه نویسنده متن! که حالا شده ستاد انتخاباتی، پسر حاج اقا مشغول ارائه سیاستهای کلی ستاد برای تبلیغات بود.
حاجی رحمت شما با اهالی محل و دوستاتون صحبت کنید.۱۵۰۰۰ تومان برا هر رای میدیم. حاجی مرحمت شمابا بچه های کارخونه صحبت کنید همشون باید تو مدرسه عدالت رای بدن تا ما ببینیم به حاج اقا رای دادن تا اخراج نشن. حاجی رحیم شمام ترتیب شام هزار نفری رو تو مسجد ابوذر بدین. ممدحسین تو هم زود اون سی دی ها رو کپی کن و به بچه های مدرسه و دانشگاه برسون و به همه بفهمون که حاجی نماینده بشه پایتختو از تهران به اینجا منتقل می کنه و ماهی یکبار هم تیم بچه های محل با تیم ملی بازی تدارکاتی خواهند داشت.مملی تو هم زود باش چند تا گردن کلفت پیدا کن و کت و شلوار واسشون بخر تا بادی گارد حاجی بشن و ...
۴)حاج اقا شب شام غریبان امام رضا تریبون رو تسخیر کرد و سرگرم سخنرانی شد:
بسم الله الرحمن الرحیم
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه ولا یخشون احدا الالله و کفی بالله حسیبا
ملت بزرگوار.من کمتر از اون هستم که نماینده شما تو مجلس باشم اما خوب با تکلیف الهی نمیشه برخورد شخصی کرد و جایی برای مسامحه نیست.من به صاحب همین روز عزیز قسم می خورم که اگر نماینده بشوم حتی یک کلمه برخلاف مصلحت حرفی نزنم.تا ۴ سال دیگر حتی یک فقیر هم باقی نمونه.مشکل مسکن حل بشه و مهمتر از همه و در راستای دغدغه اصلی مردم و بزرگترین مشکل جامعه،من قول می دهم با مفاسد اقتصادی این بیناموسان بی همه چیز که خون ملتو تو شیشه می کنن مبارزه بکنم و پوزشونو به خاک بمالم.ــ صدای الله اکبر و صلوات و احسن و به به چه چه ــ
۵)اون شب یه اس ام اس (همون پیامک سابق) به حاج آقا رسید:
سلام عزیزجون.به شهلا و مهلا و رعنا و بقیه بربچ سفارش کردم به تو گلم رای بدن. مطمئن باش هیشکی هم بهت رای ندن فقط دوستای زندگی دومت بهت رای بدن رای اول تو می شی. فدات.
۶)۲۶ اسفند در رادیو بعد از چندین نام و نام پدر، گوینده گفت از حوزه انتخابی بلاگ اباد سفلی آقای بیژن دلقک السلطان فرزند شاهوردی معروف به خادم ملت با اکثریت آرا به مجلس راه یافت.
...............................
۶)به گزارش خبرگزاری ما حاجی ادرکنا به تمام وعده های انتخاباتیش عمل کرد.
اولا به جای انتقال پایتخت به بلاگ اباد همه بلاگ آبادیها به تهران مهاجرت کردند و اکثرا در پستهای خرد و کلان در حال خدمتند.
ثانیا متاسفانه تیم ملی وجود نداشت تا با تیم بچه های محل بازی بکنه.
ثالثا طبق قولی که داده بود در طول چهار سال حتی یک کلمه هم حرف نزد تا جایی که رئیس مجلس یکبار در راهرو به اون گفته بود پدر جان اینجا دنبال کسی می گردی؟
رابعا بعد چهاز سال حتی یک فقیر هم وجود نداشت و همگی از گرسنگی مرده بودند یا خودکشی کرده بودند.
خامسا با این احوال خب مشکل مسکن هم خود بخود حل شد.
و اما ششمین قول وقول اصلی در راستای خواست مردم و...
یکی دوسال بعد در گزارش شبکه خبر از دادگاه علنی حاجی ادرکنا به اتهام میل فرمودن ۱۲۴ میلیارد تومان از بودجه عمرانی بلاگ اباد و فساد گسترده در انتخابات حاج آقا در پاسخ به سوال قاضی که پرسید شما چرا به این اعمال ننگین اقدام به جمع آوری رای برای خود کرده بودید گفت: آقای قاضی:الاعمال بالنیات! نیت فقط قصد خدمت بود و الا کدوم ...ــی برای ۴۶ میلیون تومان حقوق چهار سال نمایندگی ۷۰۰ میلیون تومان خرج تبلیغات می کند؟
راستش را بخواهید بعد از نوشتن این مطلب و بروز کردن وبلاگ خودم نوشته خودم را خواندم و بشدت حالم گرفت نمی دانم چرا ولی یاد مهدی باکری افتادم.شهردار بیست و چند ساله ارومیه.عبدالعلی زاده (وزیر مسکن خاتمی)که معاون باکری در شهرداری ارومیه بوده میگوید:شبی باران شدیدی بارید و اقا مهدی و من برای بررسی سیل، نصفه شب در خیابانهای شهر در حال گشت بودیم. اقا مهدی در یک محله فقیر نشین گفت:آن خانه را می بینی.آب انجا را گرفته ولی کسی کاری نمیکند حتما موضوعی وجود دارد.در خانه را زدیم و پیر زنی امد و گفت کسی ندارم تا گل و لای خانه ام را تمیز کند.آقا مهدی اورکتش را در اورد و گل و لای خانه پیر زن را داخل اورکتش می ریخت و به کوچه می برد. در پایان پیرزن گفت الهی درد و بلای تو به جان این شهر دار بی عرضه!آقا مهدی هم در جواب گفت:الهی خدا اونو از شما بگیره!خدایش بیامرزاد.
+
نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت   توسط سید جلال
|
سلام
در میان سکوت و شب٬ باریکه ایست به اندازه یک وجود و نهایتا به اندازه یاد یک عزیز٬بار اضافه!(شاید هم به اندازه یاد یک عزیز و نهایتا باندازه یک وجود٬ بار اضافه!)
آن هنگام٬
هیچ خرمنی برای سوختن نیازمند جرقه ای و برقی و آتشی نیست.خرمنها همه خرمن آتشند و شرار.
آن هنگام که مردمانی از جنس قراضه و بازیافت٬خواب اندیشه های فرداشان را می بینند٬خالصانی طعم اکسر کیمیا چشیده٬فردا را شروع کرده اند و زیستن را از سر سطر سپید مشق می کنند!
مردمانی هستند از جنس افتاب و مانوس با شب و رازآلودگیش.
از جنس فریاد و همنشین با سکوت و آرامشش.
از جنس ایستادگی و خمیده در مقابل حضور نزدیکترش.
می بینی یکی می خواهد آقای مدیر را ببیند و یک هفته در تلاش و تکاپوست. یکی هم بدنبال دستشوییست و ناخواسته در اتاق مدیر را باز میکند.
امشب من هم اشتباهی اینجایم.همانجایی که خیلیها هوایش را می کنند و به خوابش هم نمی بینند.اینجا.پشت پرچین همسایه٬که یار پنهانی می ایستند تا دلدار برای اندک زمانی به تماشا بنشیند.یادم رفت دنبال کجا بودم که سر از اینجا درآوردم.
+
نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت   توسط سید جلال
|
هفتاد میلیون نفر در التهاب و تلاطمند. بنزین را سهمیه بندی کرده اند و نمیدانم چرا آنها که ماشین ندارند و تا بحال دستشان سرمای شاسی پمپ بنزین را لمس نکرده بیشتر به تکاپو افتاده اند.
ما همینیم دیگر.
مردمانی که خیر و شر را در هم قاطی کرده ایم.که نه!جایشان را باهم عوض کرده ایم.
یادم آمد دیر زمانیست بی آنکه دولتی یا حکومتی طرحی داشته باشد و لایحه ای.ما خودمان نشستیم و مهربانی را سهمیه بندی کردیم و در این صرفه جویی حتی لبخندی را بروی کودک آدامس فروش زیاد دیدیم و چه گستاخانه کارتهای سهمیه دیگران را دزدیدیم و مال خود کردیم بی آنکه بدانیم فردا صبح که از خواب برخیزیم این کارتها را باطل کرده اند و ما مانده ایم و وجدانی آزرده از دزدی که به کاهدان زد!
دلم میسوزد برای مردی که مهربانیش را برای هدیه به زنی که در خانه دارد،دریغ میکند از تمام کسانی که دست او را میپایند.آن کارگر خسته با هفت سر عایله اش و همه کسان دیگر.و نمیداند وقتی در خانه نیست زنش تمام گِرم گِرم اندوخته ها را کیلو کیلو در آغوش مرد محبوبش خرج می کند و او شاد است از پس اندازی که می کند!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت   توسط سید جلال
|
(۱) پسر حاج آقا گفت:بابا امام حسین چند سال پیش کشته شده؟
حاج آقا کمی فکر کرد و گفت:کمی کمتر از ۱۴۰۰ سال.
وقتی کمی فاصله ۱۴۰۰ سال رو ورانداز کرد با لحن آرزومندانه ای! گفت:یا لیتنی کنت معک!
(۲)حاج آقا سر سجاده بود که داد و بیدادی از کوچه بلند شد.مامور دستبند به دست همسایه زده بود می کشید.زن بیچاره رو به مردی که کاغذی دستش بود کرده بود و زار می زد که تو رو خدا نبرش ما که نزول این سه ماه رو داده ایم میرم خونه مردم کلفتی می کنم بدهیتو میدیم.اما مرد اونقدر حواسش به سینه زن جوان بود که اصلا معلوم نبود میشنوه یا نه!
همسر حاج آقا گفت:حاجی کاش می شد بدهی این بیچاررو میدادی.۴ ماه پیش تصادف کرده و بخاطر دیه تو این وضع افتاده.
حاج آقا دستی به ریشش کشید و گفت:اگر به خدا توکل می کرد حالا در این وضع نبود.زن خدا خودش گفته نزول گیرنده از نزول خور بدتره.زن!معصیت داره تو این کارا قاطی شدن!
(۳)مامور رو به حاج آقا کرد و گفت:حاج آقا این پنجمین باره که دخترتون تعهد میده که با هیچ پسری دیگه بستنی نخوره!حاج آقا لطفا دیگه تکرار نشه.
حاج آقا پله های اداره منکراتو پایین می اومد و با خودش می گفت:آخه چرا همش اینجوری می شه؟
وقتی جلوی در رسید فکری به ذهنش رسید و در حالی که لبخندی زد با خودش گفت:هرکه در این بزم مقربتر است.. ..جام بلا بیشترش می دهند!
(۴)حاج آقا ۷ سال پیش نذر کرده که چهل شب جمعه بره جمکران به نیت دیدن آقا امام زمان.چهل هفته تموم شده بود و آقا رو ندیده بود اما برسم عادت این کارشو ادامه داده بود تا امروز که بعد ۷ سال و چند ماه دقیقا چهارصدمین شب جمعه ای بود که می رفت جمکران!یا مهدی ادرکنا
این قصه سر دراز دارد...
+
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت   توسط سید جلال
|
حالم خراب است.دیروز که باران تمامی قامت این شهر را شست تازه فهمیدم چقدر بیچاره شده ام! تا نصفه های شب باران بارید و بارید و من مثل گاو سرم را انداختم پایین و انگار نه انگار...انگار من همانی نیستم که در فروردین ۷۹ در یک شب بارانی ۷۶ صفحه نوشتم و هزار دریا گریستم. اما حالا میخواهی مرا از پا در بیاوری ای دنیا؟؟!؟؟مرا در های و هوی روزمرگی گم میکنی و برای وقت خوابم هم برنامه چیده ای؟ هزاران مصیبت و بلا از تو و هیچ گلایه از من.آآی عروس هزاران داماد کش دنیا بدان و خوب بدان هر قدر هم تقلا کنی و به خیال آنکه زمانی مرا رنجور و زرد روی به پای چوبه دار خودکشی کشاندی و با روزی دهها قرص رنگارنگ آغاز جوانیم را از من گرفتی، حالا بخواهی مرا خم کنی، حالا بدان و خوب بدان تمامی وجود خودت با تمام رنگها و لعابهایت و هر آنچه داری و هستی یکجا جمع شوید به مشتی خاک می مانید که بر صورت خورشید پاشیده شود. ... من ایستاده ام و درد را عشق است.
دوستان عزیزم سلام...بقول خسرو شخمی باید این شوره زار ذهن را.من واقعا دلگیر میشوم از غیبتم اما چه چاره که برای نوشتن وبلاگ تعهدی نداده ام و برای دیگر کارهایم هزاران امضا داده ام! به زودی اگر خدا بخواهد سامانی به این ناهنجار ترافیک زندگی خودم خواهم داد.حال نمیدانم مشکل ترافیک من زودتر حل میشود یا تهران باید نشست و دید.همه تان را با تمامیت وجودیتان دوست دارم و دلتنگتان میشوم.حتی برای چند غایب بزرگ میدان! خدانگهدارمان
+
نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت   توسط سید جلال
|
من در منتهای نا فرمانی،تکیه داده بر اریکه جهل خود آنچنانم که به زنبوری میمانم که بر پشگلی تکیه داده باشدبه غرور!
دیر زمانیست که در هیاهوی کلاغ بازار دنیا گم شده ام. تو را می بینم که چبیزی می گویی. اما انگار از پشت شیشه ای ضخیم!لب خوانی هم لبد نیستم.
شوق مهر را در دریای چشمانت می بینم. می دانم هنوز آکنده ار مهربانی و رافتی اما نمی دانم چه می گویی. می خواهم گلایه کنم که چرا مرا در این سراچه رنگ و کور رنگی!تنها گذاشته ای. اما تو که با منی. انگار این منم که نیستم و باید در پی خود باشم.نشانیش را گرفته ام.از آخرین باری که در محراب عشقبازی دیده اندش آنقدر می گذرد که کسی یادش نمی آید کی بود.
رهگذری گفت:دیدمش.در اندوه تکیدگی و خشکی آنچنان غرق ماتم بود که بارانش بارید و تمام شد و او در خیال باران غرق بود!
یادداشتهایش را هم خواندم چیزی نصیبم نشد.مدتیست که چیزی ننوشته و آنهایی هم که نوشته بیشترشان را خط زده و آن چند سطر باقی مانده هم همان خط خورده بهتر!
در گنگی بیخود زیستن خویش به اسارت مانده ام. آخرین باری که اینگونه گمش کردم تو برایم پیدایش کردی.
ای ناقلا!!در کیسه ات پنهان کرده بودی و ندادی و ندادی تا سرانجام به بهانه آن چند قطره الماس برای آن فیلم بعد از ظهر جمعه،برایم نشان دادی.
بنشینم تا جمعه شود. شاید باز بهانه ای پیدا کردم تا مرا به من باز پس دهی.
+
نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت   توسط سید جلال
|
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و نازنینم.
متاسفانه این روزها فرصت چندانی که نه،اصلا هیچ فرصتی برای سر زدن به نت و خواندن مطالب دوستانم و بروز کردن وبلاگ خودم ندارم.از بعضی دوستان عزیزم که در این مدت با سر زدنهای متعدد خودشان مرا شرمنده کرده اند عرض پوزش و معذرت دارم.
همچنین از آنجاییکه گمان دارم نتوانم در روزهای آتی نیز حضور داشته باشم،همینجا ایام سوگواری حضرت خاتم الانبیا خورشید فروزان آسمان معرفت و حق جویی و پیشتاز رحمت و مهربانی و دو فرزند گرامیش امام مظلومان حضرت مجتبی و کعبه آمال ایرانیان حضرت علی بن موسی الرضا علیهم السلام را خدمت دوستان عزیزم تعزیت و تسلیت عرض می کنم.امیدوارم بتوانیم رهروان واقعی راهشان باشیم در این دنیای هزار رنگ هزار تو!
و نیز با تبریک فرا رسیدن قیامت طبیعت و نو شدن سال،برای تمامی دوستان نازنینم آرزوی سالی توام با سلامتی،سعادت،سرافرازی و سبزی و توامان با تعالی روزافزون در راه کسب معرفت . رسیدن به قله های معنویت و کمال را از درگاه ایزد متعالی خواهانم.
این برادر کوچکتان را در دعاهایتان فراموش نکنید.همچنین بعنوان یک برادر کوچکتر گفتن این نکته را ضروری میدانم که دعای تحویل سال بسیار پر مغز و اثر گذار می باشد که متاسفانه عموما مثل آدامس فقط کلماتش را میجوند و بس!هنگام تحویل سال این دعا را بخوانید و در کلمات و معانیش دقت نظر داشته باشید.موفق و پیروز باشید.
سید جلال ۲۶/۱۲/۱۳۸۵
ای خداوندی که در اراده جهان شمولت به اندازه وزن بال مگسی سنگینی ندارد تا قلبها و بینشها را دگرگون سازی و در نیمروزی سردار لشکر تاریکی را به یکی از سوختگان گرد شمع امامت مبدل سازی و امام آگاه از همه چیز در حقش بگوید الحق که تو حر هستی!!!ای خدایی که در کنف عنایت و خواستت میتوانی راهزن مستی را به هزینه شنیدن یک آیه از قران به فضیل عیاض تبدیل کنی!
ای خداوندی که روزها را در پی شبها و زمستان و بهار را از پی هم قرار داده ای بی آنکه ذره ای در کارشان خلل و نقص وارد شود.ای خداوندی که به قیامت بهار زمین سیلی خورده از سرمای زمستان را جان تازه می بخشی و قدرت خود را به رخ می کشی در دوباره زنده کردن و دوباره امید دادن!
خنده آور است کار مردمانی که می خواهند بالا برند آنکه را که تو اراده کرده ای در پایین ماندنش و آنانکه میخواهند پایین کشند آنکه را که تو اراده کرده ای تا در بالا باشد و اوج نشین.قدرت تو تام است و نیرویی یارای مقابله با آن ندارد.تو برتری از هر چیزی که میتواند موجود باشد و میتونی برتری بخشی به هر کس و هر چیز که اراده کنی.
آری...تو میتوانی تغییر دهی و من این بده حقیر و ضعیف سراپا جهل تو بیترین احتیاج را به تغییر دارم.
خداوندا!قلب و بینش و سرنوشت ما را تغییر ده از آنچه که هستیم به آنچه که باید باشیم و ما را چنان کن که تو صلاح میدانی و قدرتمان ده تا تاب آوریم آنچه را که مصلحتش را نمیدانیم و با خواسته های سخیف و دنیایی ما سازگاری ندارد.آمین با رب العالمین.
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت   توسط سید جلال
|
به خدا در تنگی بین نوک قلم و پهنه کاغذ مانده ام.چیزی هست که نیست و نیستهایی که به گمانم بایستی میبودند.من مانده ام و یک دریا دلتنگی برای یک عزیز،برای یک ناز، برای یک حماسه ...من مانده ام در این تنهایی و خماری و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه!....حرفی ندارم.
+
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت   توسط سید جلال
|
درویشی در تاریکی وارد خانه اش شد و میان اتاق ماری دید. ...
طور سینا
+
نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت   توسط سید جلال
باسلام
دوست عزیزم من را باز مجبور کردی درباره موضوعی بنویسم که سوادش را ندارم اما چه کنم که گویا برای همین بدنیا آمده ام!
فرامن عزیز زینب کبری و فاطمه زهرا دست نیافتنی نیستند بلکه کسانی که درآمدشان به این اسامی وابسته می باشد آنها را دست نیافتنی کرده اند تا ما همواره برای رسیدن به آن دست نیافتنیها دست به دامانشان بریم و بازارشان همواره رونق داشته باشد.درست مثل ایران خودرو که ما را همواره دست به دامان مکانیکها کرده است برای رسیدن به افسانه سوار شدن به خودرویی سالم!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت   توسط سید جلال
|
دوست نازنینم سلام
من در خدمتت هستم و تا جاییکه سوادم برسد و دسترسی به معارف نقلی و عقلی داشته باشم از کمکی که برای کسی لازم باشد دریغ نخواهم کرد.
چیزی که تو امروز با آن درگیر هستی مشکل شخص تو نیست بلکه دردیست که به جان جامعه عموما و جوانان خصوصا افتاده است.
مشکلی که ما امروزه با ان بیشتر از هرزمان دیگری درگیر هستیم فاصله عمیق و حتی تضاد بین آموزه های دینی و آموزگاران دینی هست!!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت   توسط سید جلال
|
چشمهایی منتظر با التهابی از انتظار
فراسوی آنچه که عقلانیت نامندش،
چیزی هست که مرا امیدوار می سازد به بر آورده شدن حاجتی که عقل می گوید در مقامش نیستی.
چشمی سوم،چیزی عجیب،گویا میتوانم از وسط سرم تو را بنگرم.
من غرق در نیاز و تو در جوش بر آورده کردن.اما نمیدانم این دیوار کدام شرم یا عفت است که بر برآورده نشدن خواسته ام پافشاری می کند و من در عطش خواهش و تو در خماری برآوردن مانده ایم.
بگذار اینگونه بگویم که ناگفته ات پیداست که دوستم داری و نمی دانم کدام مصلحت یا منفعت برای من است که تو را مجاب می دارد به ندادن،گریه انداختن من و دست نوازش بر سرم کشیدن!
من منتظر میمانم.تو را نمیدانم .من به امیدوار ماندن قانع شده ام و گویی دلم نمی خواهد مراد دلم را بدهی.من این خماری را دوست دارم تو را نمیدانم.
و اینگونه شد که جاده از مقصد زیباتر شد و مهمتر!و اینگونه شد که با تو حرف زدن زیباترم آمد تا جوابت را شنیدن و به مراد دل رسیدن.
نازنین من!نیازم بر من خواهش از تو را مجاب میکند و بی توجهی تو،غرق شدن من در نگاه نیم رخ مغرورانه تو.
نازنینا!نیاز را از من مگیر.من ملتماسه در تب چشمان بسته تو ماندن را عادت کرده ام.خود که میدانی ترک عادت موجب مرض است.بگذار در عادت به تو خوش باشم.
و نیز اینرا هم بدان که خواستن و ندادن شیرین تر میکند التماس فرهاد را!اگر بر این گمانی که روزی خواهد بود که دست من از درکوبی تو خسته شود گمانت را اصلاح کن.
پروانه که در سودای سوختن در آتش شمع میسوزد،قهر و آشتی شمع به یک میزان در حال او بی تاثیر است.
ای شمع! باش.بودنت کافیست.وصل و هجران در قاموس عشقبازی من،لکه های سیاهی اند که از گوشه قلم به اشتباه روی کاغذ چکیده اند.
+
نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت   توسط سید جلال
|
فضیل راهزنی بود جوانمرد و امانتدار که بعدها در اثر شنیدن آیه ای از قران مجید نه تنها خلاف را کنار گذاشت بلکه به یکی از بزرگترین عرفای اسلامی تبدیل شد.داستانهای زیادی در باره زندگی این مرد وجود دارد به گمانم شنیدن این یکی هم خالی از لطف نباشد.
kuhetur.blogfa.com
+
نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385ساعت   توسط سید جلال
باز محرم آمد.
باز همه جا سیاه پوش شد.
باز آنها که سالی مهر به پیشانیشان نخورده دائیه دار دین میشوند.
باز (اینرا شرمم می آید بگویم...همان ماجرای زنهای کنار هیئت ها و ...)
باز گریه ها
یا حسین خونه میخام...یا حسین بدهکارم...یا حسین مریض دارم...
برادر دار برای ابوالفضل می گرید...دختر دار برای رقیه...خواهر دار برای زینب و ...
باز محرم آمد و درها باز میشوند و احسانها و صلواتیها...
فلانی امسال کباب برگ داد...فلانی چرا مرغ داد...خدا رحمتش کنه،بچه هاش عرضه نداشتند احسانشو ادامه بدن...
باز باز باز...پر روها میخورند و گرسنه ها گرسنه می مانند...
باز محرم می رود و باز حسین مظلوم میماند و هفتاد و دو دلسوخته.شاید کمی کمتر یا بیشتر.پایان
براستی اگر حسین امروز قیام می کرد و هل من ناصر ینصرنی سر میداد گمان میکنید یارانش امکان داشت هفتاد و سه شوند؟!من دوست ندارم در کربلا بودم.چون اگر بودم از حسین نبودم.اگر شما از خودتان مطمئنید آرزو کنید که کاش بودید.
+
نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385ساعت   توسط سید جلال
|